| فرح و حزن |
روز شمار شادی وغم اهلبیت علیهم السلام
|
درباره وبلاگ
![]() پیوندها
طراح قالب
|
انقلاب ها راه آرامش پیش می گیرد، قیامها خاموش می شود ، حماسه ها فراموش می شود و ... اما عاشورا روز به روز با صلابت تر و حماسی تر و انقلابی تر رخ می نماید و تجدید عهد با آن پرشور تر برگزار می شود چرا؟!
عاشورا قیامی است که با فطرت آدمی سرو کار دارد و اصل توحید در جهان بینی آن حضوری ژرف و شگرف دارد. آدمیان نیازهای فطری خود را در عاشورا در جریان می یابند و کمال و تعالی معنوی خود را در دل بستن به عاشورا و پیمودن راه سرخ شهیدان آن تعریف می کنند. بر این بنیاد شخصیت های عاشورایی حضوری پر رنگ در دلها دارند و هیچ گاه نمی میرند. از آن جمله : زینب(س). زینب که پیامبرش به این نام ، نام نهاده است در خانه فاطمه (س) و علی (ع) نقش آفرین بوده و در کنار امام مجتبی (ع) نیز به مبارزه پرداخته است. با این همه حضور زینب(س) در عاشورا حضوری دیگر گونه است؛ حضوری که آن چنان ژرف و پرشور است که هر گاه نام عاشورا بر زبان می آید نام او هم در آیینه ذهن با تصویر از حماسه و صلابت و صبر رخ می نماید. زندگانی زینب در سال 60 و61 هجری سراسر مبارزه است . از مدینه به مکه ، از مکه به کربلا، از کربلا به کوفه ، از کوفه به شام و از شام به مدینه ، زینب (س) با گفتار و رفتار خود حماسه آفریده است. او حتی در مدینه نیز آرام نگرفت. صاحب«اخبار الزینبات» نقل می کند که مصعب بن عبدالله گفت:« زینب، دختر علی (ع) ، در دوران حضورش در مدینه مردم را به قیام برای گرفتن انتقام خون حسین (ع) وادار می کرد. چون عبدالله بن زبیر در مکه قیام کرد، مردم را برای گرفتن انتقام خون حسین (ع) و خلع یزید بر انگیخت. چون این خبر به اهل مدینه رسید(و زمینه قیام فراهم گردید) زینب (س) در میان آنها به سخنرانی پرداخت و آنان را بر قیام برای خون خواهی تشویق می کرد. وقتی این خبر به عمربن سعید رسید ، طی نامه ای به یزید وی را از این خبر آگاه ساخت. او در پاسخ نوشت که زینب(س) را از مردم جدا کن. او نیز فرمان داد که به ایشان بگویند که باید از مدینه خارج شود و هرجا که بخواهد برود. زینب (س) فرمود: خداوند می داند که چه بر سر ما آمده است . برگزیدگان ما را کشتند و ما را راندند و برشتران بی جهاز سورا کردند. به خدا سوگند اگر خون ما را هم بریزید ، بیرون نمی رویم. زینب دختر عقیل به آن حضرت گفت: ای دخترعمو، خداوند وعده اش را درباره ما راست گردانید و زمین را به ما ارث داد، هر کجای آن که بخواهیم منزل می کنیم. پس خاطرتان آرام و چشمتان روشن باد و خداوند ستمگران را کیفر خواهد داد. آیا می خواهی پس از این خوار گردی؟ به سرزمین امن سفر کن. سپس زنان بنی هاشم بر وی گرد آمدند و با او سخن مهر آمیز گفتند و یاری اش دادند».1 طبق برخی نقل ها ، یزید به انتقال وی از مدینه دستورداد:« ای محمد، ابوالقاسم بن علی، شنیدم که می گفت: هنگامی که زینب ، دختر علی (ع) ، همراه زنان و کودکان از شام به مدینه رفت، میان او و عمربن سعید بن اشاق- حاکم یزید د رمدینه- اختلاف و آشوب بروز کرد. او نیز طی نامه ای به یزید خواستار خروج زینب(س) از مدینه شد. یزید نیز همین مطلب را برای وی نوشت و در نتیجه عمر و حضرت زینب(س) و دیگر زنان بنی هاشم را که می خواستند ، آماده سفر مصر کرد؛ و ایشان چند روز مانده از رجب به آنجا رسیدند».2 آنچه نقل شد ، نشان از روح انقلابی زینب کبری(س) در سال های پایانی عمر داد. سکوت در مرام زینب (س) نبود و چنان بود که هیأت حاکم احساس خطر می کرد. تبعید ایشان حکایت از آن دارد که فریاد های زینب و افشاگریهای وی فراتر از یک زن معمولی بوده است. اما چرا مصر؟! اما چرا شام؟! نمی دانیم. مع الاسف در این باره تحقیقات جامعی ارائه نشده است. آیا حکومت وقت زینب (س) را به رفتن به مصر یا شام مجبور کرده بود یا اختیار انتخاب یکی از این دو یا جای دیگر را به خود او داده بود؟! آیا با توجه به اذیت و آزار مردم شام و خاطرات نا گوار کاروان اهل بیت (س) به شام، زینب دیگر بار به شام بر می گردد؟! آیا – آن طور که برخی نقل کرده اند- عبدالله بن جعفر، شوهر زینب(س) در شام زمینی داشته و زینب به سبب آن به شام بازگشته است؟! آیا واقعه حره یا قحطی در مدینه در این سفر تاثیر داشته است؟! آیا این سفر جمعی بود، و فاطمه و سکینه – دختران امام حسین (ع) – نیز با او همراه شدند؟! این پرسشها ، مهم است که باید محققان به آن پاسخ گویند. با این همه ، باور راسخ داریم که مزار زینب کبری (س) پیش از آنکه در شام یا مصر یا مدینه باشد ، در دلهای مشتاقان و ارادتمندان به عاشوار است. زینب در دل ها حضور دیگر گونه ای دارد. مزار او همانند مادرش فاطمه (س) در دل هایی است که شیفته ولایت و امامت اند. مزار او در دلهایی است که آماده اند عاشقانه جان خود را در راه اهداف بزرگ اسلام نثار کنند.مزار زینب (س) چه در شام ، چه در مصر، مردم ما در کربلا از او تجلیل می کنند، آن هنگام که به زیارت تل زینبیه می روند، و آن هنگام که خیمه گاه را ملاقات می کنند . راهش پر رهرو.
قسمت اول :
درجستجوی گمشده
ناگهان نوازش دستی اورا بخود آورد وصدائی دل نشین آرامش خاصی به او بخشيدعجبا دراین هنگام که احتیاج به پناهی دارم این کیست که به دادم رسید و شریک غم من شد.سربلند کرد و سیمای پدر را از پشت پرده اشگ شناخت . کمی خجالت کشید و خودش را جمع کرد، و برای اینکه او متوجه نشود اشگهایش را با آستینش پاک کرد و آرام آرام با خود گفت: خودم خجالت می کشیدم در دلم را به او بگویم ، خوب شد خودش آمد.صدای روح افزای پدر دوباره بگوشش رسید و راه گفت و گو را با دخترش باز کرد لبخندی روی لبان پدر نقش بست و با نگاه معنی داری به دخترش گفت:
خیلی وقت است که این حال و گریه تو را می بینم . تو خیال می کنی متوجه تونیستم؟ فقط می خواستم فرصتی پیدا کنم تا راز دلت را برایم فاش کنی.
این را گفت،وبرای اینکه دخترش خجالت نکشد و بگوید مشغول تماشای عکسهای اطاق شد. مهتاب که متوجه منظور پد ر شد ه بود، خودش را به نشنیدن زد، وسر به زیر انداخت و جوابی نداد.
بابای مهربان که حال دخترش را خوب تشخیص داده بود اشگ از چشمان دختر پاك كرد، وعلت این همه سوز و گداز را دوباره پرسید : بگو دخترم، هرمطلبی درنظرت هست بگو . مهتاب اگر چه تصمیم داشت در دل خود را به کسی نگوید و خود بسوزد، چرا که امید نداشت کسی كمكش كند، ولی طاقت نیاورد و اصرار پدر زبانش را باز کرد: پدرعزیزم، من نه خواسته ای دارم نه آرزوئی . علت ناراحتي من آن نیست که درفکرشماست. بابا من به دنبال گمشده ای میگردم،
گمشده!!!
پدر لحظه ای سکوت کرد وحرفهای دخترش را زیر وروکرد ولی چیزی متوجه نشد .
با تعجب پرسید: گمشده! چه چیزی از تو گمشده که این قد ر ناراحتي، ازبس گریه کرده ای چشمانت سرخ شده و صدایت گرفته، بگو دخترم چه ناراحتی داری، گمشده ات چیست؟
مهتاب گفت : بابا اگر نگویم نمی شود؟
بگذار ناراحتی و عقده در دلم بماند و تو را ناراحت نکنم .
ـ پدر گفت : من طافت دیدن منظره این گریه تورا ندارم. دختر م از آن زمان که ما از مسافرت برگشتیم تو در حال خود نیستی و حال هوای دیگر ی داری. گریه از چشمانت قطع نمي شود. بگو چرا دخترم.
اینجا که رسید به چشمان نگران و سوالگر پدر که از اشگ می درخشید نگاهی کرد و بعد ازمکثی کوتاه ناچار گفت: پدرجان، همین مسافرت که گفتی مرا به این حال انداخته است. بابا یادت هست وقتي که دست در دست تو مقابل خانه خدا ایستاده بودیم و تو سر بر آسمان گريه ميكردي؟
یادت هست در برابر ضریح پیامبر (ص) همگی ایستاده بودیم و زیارت می خواندیم ؟
یادت هست کنار قبر پیامبر چهار امام مظلوم دربقیع شور و حالی میان زوار افتاده بود؟
|
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
تیر 1388
خرداد 1388 اسفند 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 فروردین 1386 امکانات
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by shiadate.Blogfa.com